بوي مهر و خاطره‌اي از دوران مكتبخانه



من، تحصيلاتم را با مكتب و مكتبخانه شروع كردم. در مكتب‌‌، روي زمين و دورتادور معلم مي‌نشستيم و يكي‌يكي درس مي‌گرفتيم. او، درس را براي هركس جدا جدا مي‌گفت. علتش هم اين بود كه همه در يك زمان درس را شروع نمي‌كردند. مثل حالا نبود كه همه، اول مهر به مدرسه بروند. پدر و مادر دست بچه‌اش را هر وقت به سن آموزش مي‌رسيد، مي‌گرفت و به مكتبخانه مي‌برد. اين است كه تقريباً تعليم و تربيت به‌ صورت اجتماعي نبود كه درس را يكجا براي همه بگويند. آن وقت معلم، كساني را كه بهتر بودند و مراحلي را طي كرده بودند، موظف مي‌كرد كه به مبتدي‌ها درس بدهند. در قديم به اين بچه‌ها خليفه مي‌گفتند، خليفه‌ي مكتب و معلم.
 معلم مكتب ما، يك خانم خيلي پارسا، مقدس، باخدا و وظيفه‌شناس بود. ما در يك محله‌اي فقيرنشين بوديم و او، براي كمك به زندگي شوهرش، تدريس به اين بچه‌ها را قبول كرده بود. دختر و پسر با هم بودند، منتها همه زير سن بلوغ بودند. او خواندن و نوشتن و هجي‌كردن را ياد مي‌داد. هجي كردن، يك وضع مخصوصي داشت و با اين روش‌هائي كه الان از مرحوم باغچه‌بان و ديگران به جا مانده، خيلي فرق داشت. فرض كنيد كه ما مي‌خواستيم برادر را هجي كنيم، مي‌گفتيم: ب بالا بَ، ر الف را، بَرا، دال بالا دَ، بَرادَ، ر جزمي دَرْ؛ بَرادَر. اين‌طوري هجي مي‌كرديم. ولي حالا با روش كل‌خواني شروع مي‌كنند و به جاي اين‌كه جزء جزء كلمات را هجي كنند، با كل شروع مي‌كنند. البته پيشرفت بچه‌هاي الان بهتر است، يعني ثابت شده كه سرعت يادگيري از اين راهي كه مرحوم باغچه‌بان ابداع كرده، خيلي بهتر است. ولي آن وقت اين‌طوري بود. البته قرآن هم مي‌خوانديم. بعد از اين‌كه خواندن و نوشتن را ياد مي‌گرفتيم، بعضي از متون فارسي مثل گلستان و اين‌ها را هم كار مي‌كرديم. يك لوح فلزي حلبي هم بود كه رويش مشق مي‌نوشتيم. معلم سرمشق مي‌داد و ما تا آخر روي آن لوح فلزي مي‌نوشتيم. مثلاً يادم است يك سرمشق اين بود:
به يارب يارب شب زنده‌داران
تا آخر مي‌نوشتيم و تكرار مي‌كرديم. بعد كه معلم سرمشق را مي‌ديد، آن را توي حوض مي‌شستيم و لوح براي مشق بعدي آماده مي‌شد. تا كم‌كم ديگر كاغذ دست گرفتيم و روي كاغذ مي‌نوشتيم.
تا پدرم زنده بود، به مكتب مي‌رفتم. پدرم كه مرحوم شد، ما را گذاشتند به مدرسه‌ي ابتدائي. آن وقت چون خواندن، نوشتن، قرائت قرآن و اين‌ها را مي‌دانستم، مرا بردند سال دوم. بعد وسط سال يك امتحاني گذاشتند و مرا به سال سوم بردند. در واقع من سال اول را اصلاً نرفتم و سال دوم و سوم را در طي يك سال پيمودم. ديگر بعد همين‌طور مرتب درس خواندم.
خاطره‌ي آقاي دكترمحمد خوانساري، تاريخ مصاحبه: 6/3/1385