خاطراتی از تحصيل در مكتب‌خانه



... والدينم، در سن‌ شش‌، هفت‌ سالگي‌ بنده‌ را به‌ مكتب‌ فرستادند. در آن‌ سنوات‌، دبستان‌ها تأسيس‌ نشده‌ بود يا لااقل‌ رواج‌ نداشت‌. اساساً پدر بنده‌، مرد بسيار متدين‌ و شريفي‌ بودند و به‌ مدرسه‌هاي‌ دولتي اعتقاد نداشتند‌. اين‌ بود كه‌ بنده‌ را مثل‌ ساير فرزندانشان‌ به‌ مكتب‌خانه گذاشتند‌. يك‌ مكتب‌خانه‌اي‌ بود كه‌ اسم‌ معلمش‌ ميرزا غلامعلي‌ بود و در سه‌‌راه‌ نايبعلي، قرار داشت‌. البته‌ اين‌ آقا يكي‌، دو بار جايش‌ را تغيير داد و يك‌ وقتي‌ به يك‌ جائي كه‌ اسمش‌ گود زنبوركخانه‌ بود، نقل‌مكان كرد. تقريباً مثل كلاس‌هاي‌ متعددي‌ -كه‌ البته‌ در يك‌ مكان‌ بود-‌ بچه‌ها را به‌ ترتيب،‌ از يك‌ تا ششم‌ ابتدائي‌ مي‌نشاندند. اوايل كه‌ حتا‌ ميز و نيمكت‌ هم‌ نبود ولي‌ بعداً ميز و نيمكت‌ آمد و به‌ ترتيب‌ سواد، اين‌ها را در جاهاي‌ مختلف‌ مي‌نشاندند. بنده‌ هم‌ يكي‌ از افرادي‌ بودم‌ كه‌ پيش‌ ايشان‌ پنج، شش‌ سال‌ از شش‌، هفت‌ سالگي‌ تا مثلاً سن‌ دوازده‌‌سالگي‌ درس‌ ‌خواندم‌. چون‌ در قديم‌ شش‌ كلاس‌ ابتدائي‌ و شش‌ كلاس‌ متوسطه‌ درس مي‌خواندند و بعد هم‌ وارد دانشگاه‌ مي‌شدند. البته‌ شايد در آغاز تولد بنده‌ و رشد و نمو كودكي‌ام‌، اصلاً دانشگاه‌ وجود نداشت‌ و بعداً تأسيس‌ شد.
درحقيقت‌ سيزده‌ سال‌ بعد از تولد بنده،‌ دانشگاه‌ تأسيس‌ شد ‌و بنده‌ تا حدود سال‌ 1312‌ تا كلاس‌ ششم ابتدائي‌ در آن‌ مكتب‌خانه‌ درس‌ خواندم‌. بعد هم‌ آمدم‌ به‌ اين‌ علوم‌ به‌ اصطلاح‌ قديمه‌. البته در آن‌ تاريخ‌ قديمه نمي‌گفتند‌، چون اصلاً علوم‌ همين‌ها بود و بعداً تبديل به جديد و قديم‌ و اين‌ها شد.
ـ خودتان‌ به‌ اين‌ علوم‌ علاقه‌مند بوديد يا اين‌كه‌ كسي‌ تشويقتان‌ ‌كرد؟
ـ نه‌؛ خوب‌ بچه‌ بودم‌ و خيلي‌ عقلم‌ نمي‌رسيد. ولي‌ پدر بنده‌ در اثر وضع‌ اجتماعي‌ آن‌ روز و معاشرتش‌ با اهل‌ علم،‌ خيلي‌ به‌ رجال علم‌ قديم‌ علاقه‌مند بود. يعني‌ خيلي‌ زياد به‌ بعضي‌ از افراد برجسته‌ي زمان‌ خودش‌ مثل‌ آشيخ‌ عبدالنبي‌ نوري‌، آميرزاسيدعلي‌ مفسر و خيلي‌ از اين‌ افراد علاقه‌مند بود و در اثر آن‌ تربيتي‌ كه‌ شده‌ بود، بسيار متدين بود و بنده‌ را مثل‌ همه‌ي‌ بچه‌هايش‌ به‌ اين‌ مكتب‌خانه‌ ‌فرستاد. خصوصاً اگر به‌ طبيعت‌ خودش‌ واگذار مي‌كردند، دخترهايش (خواهران‌ بنده)‌ را اصلاً به‌ هيچ‌ تحصيلي‌ نمي‌فرستاد. ولي‌ چون‌ افراد ديگري‌ هم‌ بودند كه‌ دخالت‌ داشتند، آن‌ها هم‌ تا حدود كلاس‌ ششم‌ درس خواندند. بنده‌ هم‌ بعد از اين‌كه‌ يك‌ مقدار درس خواندم‌، ديگر تحت‌تأثير محيط‌ و وضع‌ آن‌ وقت‌ به تحصيل‌ علوم‌ قديمه‌ وارد شدم‌.‌ در ابتدا هم‌ همان‌ كه عرض كردم علوم‌ مقدماتي‌ صرف‌ و نحو، منطق‌، معاني‌ و بيان‌ و بديع‌ بود و بعد هم‌ فقه‌ و اصول‌ و متوسطه‌ و عالي‌. هميشه‌ استادانم‌، افراد برجسته‌ و در كار خودشان‌ متبحر بودند؛ منتها اولين‌ استادم‌ يك‌ مرد فوق‌العاده‌ متدين‌ بود كه‌ همين‌ علوم‌ صرف‌ و نحو و ... را در حد نازل‌ مي‌دانست‌ ولي‌ فوق‌العاده‌ مؤثر بود. مرد بسيار وارسته‌، برجسته‌ و اهل‌ تقوائي‌ بود و بنده‌، واقعاً كسي‌ را مانند او كه‌ متدين‌ باشد، جوانان‌ حسابي‌ تربيت‌ كند و بتوان‌ اين‌قدر از معلوماتش‌ بهره‌ برد، نديدم‌.
بنده يك‌ كتابي‌ به‌نام‌ جامع‌المقدمات‌ را- كه‌ تعداد ده‌، پانزده‌ كتاب‌ كوچك‌ در صرف‌ و نحو و منطق‌ و معاني‌ و بيان‌ بود - پيش‌ ايشان خواندم.‌ هم‌ خوب‌ مي‌خواندم‌ و هم يك‌ قدم كه‌ بالاتر مي‌گذاشتم‌‌ - با اين‌كه‌ بچه‌ي سيزده‌، چهارده‌ ساله بودم - آن‌ پائيني‌ را تدريس‌ مي‌كردم‌. يعني يك‌ تعداد از افراد مسن‌ تر (سي‌، چهل‌ساله‌) پيش من كتاب‌هاي‌ جامع‌المقدمات‌ مثل صرف‌ مير، هدايه‌، تصريف‌ و غيره را مي‌خواندند. درنتيجه‌ بنده، نسبت‌ به‌ امثال‌ و اقرانم‌ در دانستن‌ آن‌ مطالب‌ برجستگي‌ پيدا كردم‌ و هنوز كه‌ هنوز است،‌ مرهون‌ همان‌ها هستم‌.
خاطره‌ی آقای دكتر ابوالقاسم گرجی،
تاريخ مصاحبه: 28/6/1380