مراسم سرسوره



من، اول پيش يك خانمي كه يك مكتب‌خانه‌ي خوبي داشت و دخترها و پسرها در آن مكتب‌خانه با هم بودند، مي رفتم. به او مي گفتند «آقا باجي». شوهر ايشان، مرحوم ميرزاحسن مخلص، چند تا از بچه‌ها را - كه ديگر نمي بايست با دختران و پسران ديگر در مكتب به صورت مختلط مي‌بودند - پيش خودش برد. او هم يك مكتب‌خانه‌ي بزرگي داشت و دو اتاق پر از شاگرد بود. در آن‌جا شروع كردم به خواندن پنج الحمد-جزء آخر قرآن را پنج الحمد مي گفتند. حالا من نمي دانم چرا مي گفتند پنج الحمد، ولي جمالزاده هم در داستان‌هاي خودش گفته پنج الحمد. در آن‌جا جزء اول و جزء بيست و نهم و سي ام قرآن را هم شروع به خواندن كردم. البته در مكتب‌خانه ها قرآن را از آخر درس مي دادند، چون سوره ها كوچك بود و بچه ها راحت‌تر مي توانستند آن‌ها را حاضر كنند. از اصول اين مكتب‌خانه، رفتن سر سوره‌ بود. وقتي شاگرد سوره‌ي الحمد را مي خواند، مي‌گفتند به سوره‌ي الحمد رفته. بعد تعدادي از بچه هاي مكتب‌خانه با اين شاگرد به منزلش مي رفتند و مادرش هم يك چيزهائي مثل شيريني و اين‌ها درست مي‌كرد و به آن بچه ها مي داد. يك چيزي را هم براي معلم مي فرستاد.
اين مراسم، سر سوره بود. وقتي كه بچه سر سوره‌ي ياسين مي رفت و قرآن را تمام مي كرد، ديگر خيلي مفصل بود؛ چون بچه‌ ديگر بزرگ شده بود. وقتي مي خواست از جلسه‌ي ختم قرآن به منزلشان برود، قرآني را روي سرش مي‌گذاشت و بچه هاي ديگر هم در اطرافش حركت مي كردند، صلوات مي فرستادند و او را به خانه مي بردند. كاسب‌ها وقتي مي ديدند اين بچه قرآن را خوانده و تمام كرده، جلو مي‌آمدند و تبريك مي‌گفتند تا او به خانه مي‌رسيد. بعد در منزل، مفصل تر بود، يعني هم براي آن بچه ها بنا بر وسعشان چيزهائي تهيه كرده بودند و هم براي معلم شيريني يا غذائي مي فرستادند. ديگر، آن وقت بود كه بچه ها قرآن را تمام كرده بودند و باز در مكتب مي ماندند و چيزهاي ديگري مثل خط سياق مي خواندند.
در مكتب‌خانه علاوه بر آن‌كه پنج الحمد را مي خوانديم، يك كتاب هائي هم درس مي دادند كه بيش‌تر شعر بود؛ مثلاً كتاب عاق والدين يا يك كتاب ديگري به نام حسنين (امام حسن و امام حسين).
ـ اين كتاب ها فقط دست مكتب دارها بود؟
ـ چرا، بعضي ها داشتند يا مي خريدند، ولي من هم داشتم.
.....بالأخره رفتم كلاس اول و دوم و سوم، تا اين‌كه دبستان را تمام كردم. وقتي پدرم مرا به مدرسه برد، يك آقاي جوان معمّم - هنوز عمامه ها را برنداشته بودند- مدير مدرسه بود.
ـ اسمشان چي بود؟
ـ آقاي آقاتقي فقهي. به پدرم گفت كه بگذار اين را امتحان كنم، ببينم چه كلاسي بايد برود. گفت: «بنويس امروز هوا خوب است.» من هم «ام» را جدا نوشتم، هم «روز» را، ولي«خوب است» را همان، خوب است نوشتم. آقاي فقهي گفت: «نه، آقاي آيتي، بهتر است كه پسرتان به كلاس اول برود تا پايه اش محكم تر بشود.» بعد رفتيم كلاس اول. كلاس اول دبستان، يك معلمي داشتيم كه خيلي مرد خوبي بود و اسمش آشيخ غلامحسين همراز بود. كلاس بزرگي بود كه آن را اداره مي كرد و آن را طبقه‌طبقه كرده بود.
مادر من معتقد بود كه هر كسي بعد از ناهار چاي نخورد، سرش درد مي گيرد. نمي دانم چطور شد كه چاي درست شد و من ديگر نماندم چاي بخورم، همان‌طور بي چائي از خانه به مكتب رفتم. حالا مادرم دلش شور مي زد كه الآن اين پسر سرش درد گرفته. نشسته بودم كه يك دفعه ديدم بچه ها همين جور دارند نگاه مي‌كنند. وقتي نگاه كردم، ديدم دائي ام يك سيني با استكان، قوري و قندان به مدرسه آورده. از آن دم در داد زد: «عبدالمحمد! چرا بي‌چائي آمدي مدرسه؟ سرت درد مي‌گيرد.» من خيلي خجالت كشيدم ديگر! معلم ما هم گفت: «پاشو برو چائي بخور.» من با اخم و تَخم از كلاس بيرون آمدم و يك چائي خوردم. بعد دائي ام آمد توي كلاس و با معلم مان بقيه‌ي چائي‌ها را خوردند و چپق مفصلي هم كشيدند و رفتند. اين قضيه، خيلي براي من جالب بود.

گزيده‌اي از خاطره‌ي آقاي دكتر عبدالمحمد آيتي، تاريخ مصاحبه: 9/8/1385